تبليغاتX
آثار اعضای انجمن نویسندگان ماکو
از وبلاگ های شبکه ای انجمن نویسندگان ماکو
 

پایگاه فرهنگی ادبی انجمن نویسندگان ماکو یک ساله شد ...

 

http://anjomanemaku.mihanblog.com

 

اینجا کلیک کنید

|+| نوشته شده توسط انجمن نویسندگان ماکو در یکشنبه سوم دی 1385  |
 یک داستان چند کلمه ای از افشین حسین زاده

در را كه باز كردم ، پاكتي از لاي در افتاد.

تلگرافي بدين مضمون:

تو ديروز مردي .

منتظرم .

برگرد .

امضا : من .

|+| نوشته شده توسط انجمن نویسندگان ماکو در سه شنبه دهم مرداد 1385  |
 سه داستانک از افشین حسین زاده

1.

يقين داشتم كه او بي گناه است.

زن سياه پوست به نمايندگي از هيئت منصفه نظر خود را اعلام كرد... گناه كار!!!

سكوت بر فضا حاكم گرديد.

اعتراضي نكرد ! جز نگاهي ملتمسانه به من ...

كه بهت زده كنار در ايستاده بودم .

من تنها شاهد قتل بودم .

مي دانستم كه او مرا نكشته است .

 

 

 

2.

مرد آخرين سروده اش را به مجموعه ي شعرش اضافه كرد و عنوان " زندگي " را براي آن برگزيد .

زن با علاقه اي وافر همه را خواند ؛ مثل هميشه خوشش آمده بود و از خاندنش لذت مي برد .

لحظاتي خود را در شعر هاي مرد غرق شده پنداشت ، شايد ملكه ي شعر هاي او بود!!!

به شعر آخر كه رسيد ؛ مكثي كرد .

مرد فكر كرد كه بلاخره توجه او را جلب كرده است .

زن ناگهان به خودش آمد ، عينك را به چشم هايش زد و از كشوي ميز مهر بزرگي در آورد و آخرين

برگ مجموعه ي زندگي شاعر را مهمور كرد:

 

 

« ... غير قابل انتشار ... »

 

 

3.

صبح پيغامي دريافت كردم .

« امشب براي شام مي آيم ؛ منظرم باش ! »

بارها اين جرائت را به خودم داده بودم كه دعوتش كنم و او هر بار به بهانه اي قرار را به هم مي زد !

شايد به اقتضاي كارش بود !

هر روز با صد ها نفر قرار ملاقات داشت .

بعد از شام نوشيدني زهر آلود را به او تعارف كردم !!!

فرشته ي مرگ همه را سر كشيد .

 

 

|+| نوشته شده توسط انجمن نویسندگان ماکو در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385  |
 دو داستان چند کلمه ای از مهدی جلیل زلده

۱.

 

سیب را که دید هوس کرد شیرینی آن را بچشد ولی نه !

نمی شد بدون شوهرش از هیچ شیرینی لذت ببرد!!!

دستش را دراز کرد و سیب را چید و نشسته نصفش کرد

نیمی برای او و نیمی برای شوهرش !

و بعد چشم در چشم هم سیب را ...

که گاز زدند ، بیدار شد!!!

انگشتان شو هرش لای موهایش جستجو می کرد ، نزدیکتر که سدند :

دهان شوهرش بوی سیب می داد !!!

 

۲.

در یک لحظه تمام شهر لرزید، بلا فاصله همه جا خاموش شد ، صدای جیغ مردم با صدای آژیرها در هم آمیخته بود                               

وخانه ها که فرو میریخت ، انگار بر سرش پتک می زدند؛ کودکان زیر آوار مانده بودند و دیگر کسی بادکنکی هوا نمی کرد و او هم چنان ماتش برده بود که با صدای زنش از جا پرید:                                             

عزیزم صدای تلویزیون رو کم کن !!!

 

|+| نوشته شده توسط انجمن نویسندگان ماکو در دوشنبه هفتم فروردین 1385  |
 سکوت

همه که رفتند او هم خواست ... بلند که شد، سرش به سنگ خورد! افتاد.

همه جا تاریک بو د ، بوی سوختگی می آمد . سردش که شد احساس کرد

دو جفت چشم نگاهش می کنند.

کسی را نمی دید ،فقط چشم ها را حس می کرد !  در وجودش سوالی ریخته شد!

 سوال مال خودش نبود ،کسی سوال کرده بود! کسی که نمیدیدش !

نفس عمیقی کشید... ریه هایش سوخت. نفهمید ! ترسید یا لجش گرفت ولی جواب نداد ،

 شاید هم ... ولی به هر حال سکوت کرد.

بعد تنش لرزید ... بوی سوختگی هر لحظه بیشتر می شدو آن دو جفت چشم هم چنان نگاهش می کردند

  و سوال ها پشت سر هم بر روحش می نشست .

ولی ، ولی او همچنان سکوت کرده بود . خدا ... ، دین ... ، پیامبر ... و سکوت ، سکوت ، سکوت ....

و هر چه سکوت می کرد سوال ها بیشتر می شد وهر چه سوال ها بیشتر می شد سکوتش ...

کمی بعد چشم ها دور شدند، گرمش شد ، بوی سوختگی آزارش میداد، احساس کرد در یک لحظه

چیزی خاکستر شد چیزی که قرابت عجیبی با او داشت . دارد.

چیزی نفهمید و بعد انگار به فضایی تنگ فرورفت.

بوی سوحتگی دیگر نمی آمد. نفس عمیقی کشید وبعد ته دلش خندید، به مردی که به مادرش گفت. گفته بود :

"خانم متاسفانه فرزند شما گنگ است . "

 

                             مهدی جلیل زاده 

 

 

|+| نوشته شده توسط انجمن نویسندگان ماکو در جمعه چهارم فروردین 1385  |
 

حلقه را که در گوش دخترک انداخت زیباتر شد !

دختری زیبا با موهای خرمایی و چشم های سبز ظریف و شکننده

مطمئنن با این یکی کلکسیون جا کلیدی هایش کامل می شد!!!

                                                         

مهدی جلیل زاده

|+| نوشته شده توسط انجمن نویسندگان ماکو در جمعه چهارم فروردین 1385  |
 شارنا

بنام او...

دورتادور شان را ديوار سفيد كشيده بودند و چند جاي خالي قاب كه بدون شك قبلاً عكسي از آن آويزان بوده صندلي هايي چون با ميزي بزرگ و چرك مرده كه بر رويش آنقدر نوشته بودند كه رنگ اصلي آن پيدا نبود و به خاكستري مي زد از حروف انگليسي بيشتر استفاده شده بود مثل :G-H-M-K- I LOVE YOU و چند قلب كوچك و كج ولو كه از وسطش تير نازكي مي گذشت و از آن طرف قلب بيرون مي زد و از سرش چند قطره خون جوهري و كثبف مي ريخت كه همگي در يك خط پشت سر هم قرار داشتند و در ظرفي مي چكيدند ...

همانطور كه بعدوي هم نشسته بودند – دوربين جلوتري مي رفت چند كتاب و قلم و كاغذ روي ميز بود و كف زمين پراز ته سيگارهايي نيمه سوخته و خاكي – دوربين حركت مي كند نماي بسته – شال گردن سفيدش را باز كرد و روي كتابها گذاشت ، چهره ي محجوبي داشت چشم و ابروي سياهش ، دماغ كشيده و خوش تركيبش موهاي لخت و چانه ي كوچكش را توجيه مي كردند . تكيه داد و به صندلي كه صداي پايه هاي آن بلند شد – دوربين عقب كشيد – هر دو بي اعتنا به صدا به هم نگاه مي كردند – حالا تصوير او ضبط مي شد – جين سياهي به تنش بود با پليور آبي ، ريش داشت و موهايي خوش حالت – دوربين يك چرخ كامل دور آنها گشت و روبروي او توقف كرد .

خيلي جاي ساكت و ساده اي آدم حوصله اش سر مي ره ، همش دنبال چيزي بايد گشت ، مخصوصاً كه ديوارها سفيدن ... دوربين او را نشان مي دهد .

درسته هنوز كه جابجا نشديم خيلي كار داره عالي مي شه يه رنگ خوب هم بزنيم آبي آبي ديگه چي مي خواي ! حالا تصوير هر دو داخل كادر هست .

نه يه رنگ سنگين مثل خاگستري ، سياه يا چيزي شبيه اونها ...

با تعجب نگاهش مي كند و مي گويد : چي مي گي كجاي دنيا ديدي كه ديوارها رو سياه كنن مثلاً تو روشنفكري ، سياهي تو كار ما نيست ... دوربين روي ديوارها مي چرخد .

اما رنگ سفيد منعكس كننده اي ذهن و افكارم فراري مي ده باعث مي شه فكر نكنم عميق نشم . اما سياه عمق داره تا دلت بخواد ، مي توني توش به چي كه بخواي فكر كني حتي به روشني ، آرامش بخشه ،ذهنت سامان مي ده – اكنون تمام صحنه داخل كادر ديده مي شود . از روي صندلي بلند شد و كنارش آمد . اگه تو بخواي حرفي نيست ، اما تو جاي عمومي شايد اونهاي ديگه خيلي خوششون نياد .

Cut: عالي بود و بچه ها كمي استراحت مي كنيم . خارج از كادر صحنه .

خانم اين براي شماست يه نفر داد گفت بدم به شما !

:كي بوده نشناختين ؟

: چيزي نگفت ، زود رفت ، متاسفم .

: ممنون اشكالي نداره .

پاكت نامه قديمي بود گذشت زمان رنگش را زرد كرده بود سر نامه را پاره كرد چند صفحه داخل آن بود با خطي آرام و مهربان و البته مردانه ...!

شارناي عزيزم سلام :

من از دورترين زمان زندگي تو يعني از موقعي كه هنوز به دنيا نيامده بودي برايت مي نويسم ! درست نه ماه و نه روز و نه ساعت تمام گذشت تا من تو را ديدم آن هم از دور مادرت حالش اصلاً خوب نبود اما به خاطر من به خاطر تو تحمل مي كرد . دكتر ها گفته ، بودند كه اميدي براي زنده ماندش نيست . مادرت اسمت را قبل از بدنيا آمدنت گذاشته بود اما شارناي

من ، كودك كوچك من دختر زيباي من تو ..

: خدايا دست خط پدر ، پس تا حالا كجا بود و الان كجاست چه كسي اين نامه را آورده است

پس حقيقت دارد ، آه پدر تو كجايي ؟ ...

از دور صدايش زد : شارنا تمرين شروع شده نمي خواي بيايي ؟

:آمدم ، نامه را گذاشت توي جيب ژاكتش كه از گوشه اي آويزان بود .

: صدا ، دوربين ، حركت ، دستي پايين آمد يعني بايد شروع كنند .

بعد از چند لحظه سكوت نامعلوم خودش را جمع و جور كرد تا تمرين را ادامه دهد . دوباره چشم هايش را كه كمي به آنها رسيده بود به مردي كه كنارش ايستاد دوخت و گفت : فهميدم نيازي نيست ديوارها را سياه كنيد هيچ وقت خواسته خود را تحميل نكرده و نمي كنم ، كافيست يك عينك سياه بزنم آنوقت همه چيز را آنگونه كه دوست د ارم خواهم ديد ...

دوربين روي چشم هايش توقف مي كند – صداي او مي آيد كه : چرا مي خواهي چشم هايت را كه عمري با آنها گشته اي پنهان كني . مي داني مثل توبه چه كسي مي ماند ؟ دوربين روي او بر مي گردد – مادر بزرگ مي گفت : قديم قديم ما شخصي درتنگ دستي افتضامي به سر مي برد ، روزي از خداوند خداست كه بهبودي حتي شده اندكي در زندگي اش حاصل كنده تا كمي از رنج و عذابش بكاهد ، آن مرد آنقدر خلوص نيت داشت كه خداوند دعايش را مستجاب كرد .

-صداي كمي عصبي او آمد كه : خواب اين چه ارتباطي به بحث ما دارد ! ؟

با انگشت اشاره رو به او گفت كه : گوش كن آن روز كيسه اي طلا روي پاي برايش مهيا شد كه سر راه او قرار داشت ، اما او درست وقتي كه نزديك پل رسيد با خود گفت :

آيا چگونه كورها از اين پل به راحتي عبور مي كنند و چشم هايش را بست و طول پل را گذشت ، اين طور شد كه نه كيسه ي طلا را ديد و نه از زيبايي اطرافش بهره اي برد . امنون تو ... من هر گز مخالف اين نيستم كه تو سياه و خاكستري و تيره را بيشتر مي پسندي ، اما تو مي تواني همه چيز را آنگونه كه هستند دوست داشته باشي و خودت را با آنها وفق بدهي ، سياه موقعي ارزش دارد كه در كنار سفيد باشد همانطور كه تا روز سپري نشده آرامش شب را نخواهي چشيد ، همه ي رنگها زيباست همه چيز زيباست زندگي بدون رنگها مثل درياي بدون ماهي ست به حرفهايم فكر كن ...

مدتي در سكوت كامل گذشت حركتي نو آغاز شده تصوير از روي كتاب، و شال گردن سفيد شروع شد و در لبخندي به پايان رسيد .

با حركت دستي دوربين ها خاموش شدند و آنها صحنه را ترك كردند . آخرين سكناس بود . با عجله خداحافظي كرد . به طرف نامه رفت . هنوز صفحه ي اول را تمام نكرده بود، دوباره از اول مرور كرد تا آنجايي كه ...

دختر زيابيي من تو در گرماي شب تابستان پلكهاي به هم چسبيده و لوچ خود را باز كردي آن مادرت ... تا آخر بازوهايش خيس بود اما باز عرق تنش بوي انجير مي داد و من از دور نفس هايم را به آن مي آلودم . لحظه اي تو را ديدم كه پرستاران توي پارچه اي پيچيدند و بردند . تمام حواسم به مادرت به مرگ تدريجي اش به سياه و كبود و زرد و سفيد شدنش ترس برم داشته بود . چانه اي مي لرزيد ، شانه هايم را كه ديگر هيچ شانها اگر اكنون در زندگي تو مردي باشد هرگز راضي نشود كه اشك در چشم هايش حتي ذره اي جمع شود .

فكر كرد اما در زندگي او هيچ مردي وجود نداشت .

بگذريم مادرت مرد و من از دور مراقبش بودم بدون اينكه صدايش كنم . آنگاه كه لحظه اي مرا ديد ناله ي خفيفي كرد كه از هر شيوني بلندتر بود نه به خاطر رنج و عذابي كه مي كشيد و كشيده بود نه به خاطر تو به خاطر من كه چند متر فاصله ميانمان فرسنگ، جدايي انداخته بود . به خاطر هويت نامعلوم تو كه مدت ها قبل شكل گرفته بود ...

شارنا مي داني ، وقتي به جرم سياست بازي كه هرگز نفهميدم ثبت حقايق و رويدادهاي واقعي در روزنامه ها جناح بازي يا حقيقت نگاري مجبور شدم به زندان بروم جز مادرت ديگر كسي را نداشتم مادرت هميشه در من بود با من بود تا زماني كه فهميدم ذخيره ي عشقمان يعني تو در راه هستي ديگر مادرت كمتر به ديدنم مي آيد تا بلاخره هنگام آن فرا رسيد و مرا به پيش اش بردند و ...

شايد تو الان آن كسي كه كنارش زندگي مي كني مادرو به شوهرش ... شارنا فكر كرد او سالها بود كه تنها زندگي مي كرد – غمگين نباش مبادا نامه ي من نفرت و خشم تو را نسبت به آنها برانگيزد . نه روابط صميمانه ات را با آنها ادامه بده چون معلوم نيست كه وقتي اين نامه به دست تو برسد من زنده ام يا مرده اما هر طور شده كسي را پيدا كرده و نامه را به دست اش خواهم سپرد تا به تو برساند . راستي عكس من و مادرت را كه پشت برگ آخر اين نامه چسبانده ام ببين ! عكس كه صفحه ي آخر چسبيده بود را خوب نگاه كرد چه شباهتي آن دو چقدر خوب همديگر را پيدا كرده بودند و چه زيبا به هم مي آمدند لباس هاي قديمي تنشان بود ولي ذره اي از وقارشان را نكاسته بود ، چشم هايش اشك مي خواست به اندازه ي آب دريا ، شوري پلكهايش را با پشت دست پخش كرد . عكس آنها را بارها و بارها بوسيد و سرنامه برگشت – زيباست نه مادرت تنها كسي بود كه زيبايي اش را در تو جا گذاشت نه هديه كرد . مي دانم آنقدر بزرگ شده اي كه بشود گفت درست مثل مادرت هستي ، مطمئنم – چند خط به سختي سياه شده بود يعني چه جمله هايي را پدر خوانده بود شارنا من اكنون در سلول خود هستم و به آينده تو به مادرت فكر مي كنم ساعت ندارم اما چند ساعتي از مرگ مادرت گذشته است پس نيمي از نصف شب رفته است – شارنا يا ساعت خود افتاد كه مدت ها بود كار نمي كرد و بخش گيسويش را قورت داد – مهم نيست كه ساعت چند است مهم اين است كه من تمام حرفهايم را براست گفته يا نوشتم و تو وقتي كه آن را بخواني شايد شاد يا غمگين و يا احساس خاصي خواهي داشت كه آن هم دوست داشتني است . روح مادرت در دستان من مرا وادار مي كند كه از خودمان براي تو بنويسم . هواي اينجا پر از بوي زنجير شده است دخترم زندگي كردن به آساني نفس كشيدن است . نفس هايت را در سينه حبس نكن – باز چند سطر خط خورده است .

دوستداران هميشگي است

پدر و مادر

دوشنبه نصف شب تابستان

نامه را بو مي كند مي بوسدش بوي انجير مي دهد . دوباره و دوباره عكس شان را نگاه مي كند و دست خط پدر را مي خواند و هربار گريه مي كند ! شب را تا صبح نخوابيد . هنوز نامه توي دستهاي عرق كرده اش بود . بوي انجير آمده دستهايش را به صورتش كشيده سقف دهانش ترك برداشته بود اما دردي نداشت . ديگر گريه نمي كرد كمي آرام به نظر مي رسيد . صبح رسيده بود و خستگي از تنش مي ريخت بعد از صبحانه به طرف كتابهايش رفت هنوز چند صفحه از كتاب صد سال تنهايي اش مانده بود، شروع به خواندش كرد كتاب را مي بست كه زنگ خوش آهنگ دربه صدا درآمد، چيزي روي دوشش انداخت و و رفت و در را باز كرد . كسي را در چهارچوب در نديد نگاهش افتاد به تنديس كوچك و نقره اي درخت انجير .

هيجان ، بهت و ترس در تنش بيداد مي كردند . خم شد كه تنديس را بردارد ، كسي جلوي او ايستاد : سلام دختر شبهاي تابستان شارناي انجيري من بگذار تو را بو كنم ...

 

                                                                             مهین آقازاده

|+| نوشته شده توسط انجمن نویسندگان ماکو در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384  |
 

زمزمه ام حیرت را به پرواز در می آورد ،تن سکوت را لرزاند، زردی بر لب نشاند لبخند سر را تکان داد همچون دایتی شکسته ، سکه یادم را به نام تو انداخت در صبح سرد و ساده دیروز وقتی دفتر کوچک تو بر شاخه های شکسته درخت در ساکت سپید هوا عطر می نوشت . و تاب آیینه های شبنم را در باد می شکست انگار هر چه خوشی بود در تن واژه ای به خانه من آمده بود .

یادم به نوشته های تو افتاد نوشته ای را که چشم تو سروده بود . اشک را تلخ زمزمه کردم با واژه ، آبیاری کاغذ معجزه را در قلب سنگ به وجود آوردم دست ها یکی شدند نفس زنان خود را به قله رساندم و گفتم پیوند را چگونه کجا بر قله زمانه غمنامه آغاز شد .

                                                                         شمسی فرجام

|+| نوشته شده توسط انجمن نویسندگان ماکو در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384  |
 
 
بالا